به نام خدا ...

سالی گذشت و عمر ما هم بدنبال آن ...

سال ۱۴۰۳رو به اتمام است...

شاید این سال شاید سال دیگر و شاید سالهای دیگر...

ولی آخر الامر همه این سالها خواهد گذشت ...

چشمی بهم زدیم و عمری گذشت ، پدر چندین سال است اسیر خاک است، آثار پژمردگی در چهره هم سن و سالهای ما هویدا و ما هم چون ابری گذرا که دیگر نمی باریم ...

1398

سال 1398 نیز آغاز شده است .البته زندگی ما است که زمان را شکل می دهد و این تغییر فصول نیز تابعی از طبیعتی است که جسم ما متاثر از آن می باشد.

جل الخالق

دیشب می خواستم یه بنده خدایی را را مشاوره بدهم تا رفتار معقول تری داشته باشه و دست از برخی از کارهاش برداره.

لامصب چنان کلمات را با تخیلاتش کنار هم چید و بهم بافت که تهش باید اینجور نتیجه گیری می شد که کلیه جریانهای سیاسی اصفهان اعم از خط سه و اصولگرا و اصلاح طلب و حزب موتلفه و اشخاصی نظیر مرحوم سید محمود ابطحی و سید جواد ابطحی ، دکتر صلواتی و آیت الله های سرشناس و سرناشناس و همه و همه به نوعی در فرآیند زندگی در حال پیچش وی دست دارند.

جل الخالق 

یوسف گم گشته

تابستان سال 1369 ،به هرکوچه ای که پا می گذاشتی طاق نصرتی به پا بود و بحث آزادی اسرا شده بود نقل هر مجلس.

ما هم که تقریبا خیلی بچه بودیم ونمی دونستیم قضیه چیه و اسیر کیه، اما همین قدر درک می کردیم که این ماجرا ها تهش به غصه وغم ختم نمیشه...

یادمه که در همون ایام یه سری هم به خونه یکی از اقوام که پسرش ظاهرا در اسارت بسر می برد زدیم.

بیچاره مادره منتظر اومدن یوسف پسرش بود .

برای همین هم سفارش کرده بود تا در خونه شون یه طاق نصرتی بسته و کلی هم کاغذهای رنگی تزیینی خریداری کنند .

بی جهت هم نبود چون که  بعد از عملیات خیبر در اون مصاحبه هایی که با اسرای ایرانی توسط رادیو بغداد صورت می گرفت ،یوسف نیز خبر اسارت خودش را اعلام کرده بود و خیلی ها هم این پیغام را شنیده بودند و از گوشه وکنار به این خانواده مراجعه می کردند و بشارت زنده بودن یوسف را می دادند

حالا یوسف 15 ساله تقریبا 21 ساله شده وکاسه صبر 7ساله مادر هم لبریز لبریز...

چشمان مادر  یوسف نیز همچنان منتظر اما خبری نشد که نشد ...

هیچ کس نیومد.

دیگه بعد از این برای باقی موندن طاق نصرت هم دلیلی وجود نداشت.

باید جمعش می کردند ...

نمی دونم این مادره با چه حسرتی جمع کردن طاق نصرت را نظاره کرد،اما چاره ای هم به جز این نبود

 

گذشت وگذشت تا اینکه بهمن ماه سال 1375 رسید ... یوسف 28 ساله شده قرار بود برگرده

اینبار خبر موثق موثق بود.

اطمینان در چشمهای مادر یوسف هم موج می زد

 حالا نه تنها مادر یوسف بلکه همه فامیل می دونستند که دوران انتظار به پایان رسیده

شاید بوی پیراهن یوسف ...

وشاید پیراهن یوسف و یا شاید خود یوسف مادر را با خبر کرده بود

برای همین هم هیچ شکی نکردندو پایین  قاب عکسش نوشتند:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

یاران انقلاب

                                                                                                                                               بدون شک بارها در ایام دهه فجر تصاویر ورود امام خمینی (ره) به میهن را که از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش گردیده است را مشاهده نموده ایم.در یکی از این تصاویر که به  سخنرانی امام در بهشت زهرا مربوط می باشد چهره ای  از یک روحانی که شال قهوه ای به گردن دارد نمایش داده می شود که با بردن دست ها به بالا مر دم را به گفتن الله اکبر دعوت می کند.این فرد که لحظاتی قبل با آن پرواز مشهور به همراه امام به وطن بازگشته است کسی نیست  جز مرحوم محمد حسین املایی.

  مرحوم حجت‌الاسلام محمدحسین املایی فرزند ارشد آیت الله رمضانعلی املایی در سال  1326ش در خمینی شهر  متولد شد. در ‏دوران کودکی خواندن و نوشتن را آموخت سپس وارد حوزه علمیه اصفهان شد و سطح ‏را به اتمام رسانید.سپس در ‏‏13 سالگی به قم رفت و در حوزه علمیه به تحصیل ‏پرداخت در قم با مبارزات حضرت امام آشنا شد و با اوج‌گیری نهضت اسلامی به این ‏نهضت پیوست.

‎بعداز واقعه 15 خرداد در مجلس ختمی ‏که در مسجد اعظم برگزار شده بود توسط‏ ساواک دستگیر و به تهران منتقل شد و پس از یکماه حبس در زندان قزل‌قلعه، آزاد ‏شد.‏‎ ‎وی بعدها به جرگه یاران محمد منتظری پیوست تا بتواند با شدت بیشتر در جهت تحقق آرمانهای امام گام بردارد.در همین دوران با تبعید امام به ترکیه و نجف، وی نیز به نجف ‏رفت وی پس از 2 ‏سال به کشور بازگشت که مجدداً دستگیر و زندانی شد. پس از آزادی از زندان دوباره ‏به نجف رفت و مدت 3 سال در نجف اقامت گزید.‏‎ ‎ در سال  ‏‏1357 پس از کارشکنی های رژیم بعثی عراق ،امام خمینی (ره) قصد عزیمت به کویت را نمودند که دولت آن کشور از ورود ایشان ممانعت به عمل آوردند.در این سفر پر مخاطره مرحوم املایی ،حاج احمد آقا ودکتر یزدی امام را مشایعت می نمودند.فرزند  امام در خاطرات خود به نقش ارزنده مرحوم املایی در جریان این سفر اشاره نموده است.

در مصاحبه صورت گرفته توسط سایت تبیان(وابسته به حوزه علمیه قم)با حضرت  آیت الله املایی ،آن بزرگوار به پاره ای از خصوصیات فرزندشان اشاره فرمودند:

"فرزندم محمد حسين خيلى با هوش و استعداد بود. در همان كودكى كه او را با خودم به منزل مرحوم ارباب مى بردم. ايشان مى فرمود: (بچه خوش استعدادى است.) در نُه سالگى پيش من شرايع مى خواند. در دوازده سالگى شرح لمعه را شروع كرد و بعد هم براى ادامه تحصيل به قم رفت. در قم با مرحوم امام آشنا مى شود و علاقه شديدى به ايشان پيدا مى كند و زمانى كه امام به عراق تبعيد شد آقا محمد حسين هم به عراق رفت و تا پيروزى انقلاب اسلامى در كنار امام ماند. خيلى به امام ارادت داشت. مى گفت: فقط امام آيت الله العظمى است. امام هم به ايشان علاقه داشت و محمد حسين را به فرزندى پذيرفته بود. پس از انقلاب يك وقتى خدمت امام رسيدم. حضرت ايشان خيلى به من لطف فرمود و گرم گرفت و صحبت بين من و ايشان طولانى شد به طورى كه مايه تعجب اطرافيان شده بود.

پس از پيروزى هم در خدمت امام و انقلاب بود و سر از پا نمى شناخت. ايشان تازه از خارج به تهران آمده بود و خانواده زنگ زده بودند كه اگر ممكن است به اصفهان بياييد تا خويشان و نزديكان ايشان را ببينند. در جواب گفته بود:

(من از پدرم آموختم كه بايد به فقيران و تهى دستان رسيدگى كرد. پدرم هميشه دم از فقرا مى زد. الآن وقت كمك به فقرا و تهى دستان فرا رسيده است. در اين فرصتى كه براى آمدن به اصفهان و ديدن خويشان بايد صرف كنم مى توانم به چند خانواده مستضعف سربزنم و به آنان رسيدگى كنم كه به نظر من اهميت اين بيش تر است از آمدن به اصفهان. براى آمدن به اصفهان وقت هست.)"

شیخ محمد حسین  در 22بهمن سال 1357 به همراه امام به وطن بازگشته و پس ازپیروزی انقلاب مدتی در کمیته نقلاب به فعالیت پرداخت.‏‎ ‎سرانجام  ایشان  در 15 اردیبهشت1358 در یک سانحه ‏رانندگی مشکوک  که در جاده ‏تهران- قم اتفاق افتاد جان به جان آفرین تسلیم  نمود و پیکر این مبارز خستگی ناپذیر در قبرستان  شیخین قم مدفون گردید.

 روحش شاد 

شهید وطن افتخار میهن

خدارحمت کنه پدرت را.

همیشه این خاطره را تعریف می کرد که:

بهش گفتم نرو،جونت را آخرش از دست می دی .این چند مدتی که رفتی برای تو بسه ...

و در جوابم یک کلام گفت :بابا اینا اومدن سوسنگرد نمی دونی چه بلایی سر ناموس مسلمونها نیاوردند.

پس من نرم کی بره، به خدا قسم اینها رحم ندارند

با عصبانیت بهش گفتم:اگه اینبار بری ،برگشتی تو خونه راهت نمی دم.

چه حرف شنوی ....

راستی راستی رفت که رفت

 برگشت اما دیگه به خونه برنگشت...

 خیابان شریعتی جنوبی-اسفند 1365

کهندژ را که بنا نمود؟

نه دژ بود ونه قلعه ای بر زمین

شبیخون زند دشمن از روی کین

 

همه در غم از رنج این ناکسان

شده حال مردم بسان خزان

 

ز دژخیم هر آشیان سوخته

بزرگان شهر چهره افروخته

 

چو خوزان چنین حال مردم بدید

به نیکی سخن های آنان شنید

 

بگفتا که اکنون نشاید زغم

به زانو بغل کرده سر ،از ستم

 

در این انجمن فکر چاره کنید

مباد ذلت خود نظاره کنید

 

من اکنون به آن شاه ایران زمین

نکو فرخ و فخر این سرزمین

 

نویسم  که سامان دهد حالتان

رهاسازد از اهرمن   بالتان

 

زخوزان یکی نامه سوی کیان

به آن شاه فرمانروای جهان

 

فرستاده شد با دو پیک دلیر

به تندر چو بادی و مانند شیر

 

چو بگشود شاه نامه مهروموم

بگشت دور از او  زود افکار شوم

 

به خوزان نوشت نامه ای  با درود

بپرسید از خرش  زنده رود

 

"کهندژ زمین تا لب زنده رود

ازآن به سپه بود وآوای رود

به زیر دژ اندر یکی راه هست

کز آن را ه را کس نه آگاه هست "

 

چو خوزان بخواند نامه ی پادشاه

بیاراست اندک زمانی سپاه 

 

بر دشمنان حمله جانانه کرد

همه عرصه را تنگ بر لانه کرد

 

به مانندزنبور پژمرده آن یاغیان

شدند خوار وبی خانه در هرزمان

 

دژی را بنا کرد نیکو سرشت

به دیواره شهر این را نوشت:

 

کهندژ به این خطه ماربین

نباشد نظیرش در این سرزمین

 

براین دژ چو افسانه ها ساختند

فریدون و کاووس برتاختند

 

همه کاخها جز تلی خاک نیست

ستمکار تر پیش ضحاک کیست؟

 

اگرجاودان است نیکی به دهر

نشاید بنوشانی جامی ززهر

*****

 

بچه های کوچه محرم

سلام بر اهالی کوچه محرم

همیشه بوی اسفند را که استشمام می کنم یاد سه چیز که از دوران بچگی  در ذهنم به جا مونده می افتم :یکی مراسم استقبال از آزادگان جنگ تحمیلی که تقریبا شاید با محرم همزمان بود.یکی دیگه جهیزیه بردن دختر عمویم ودیگری دسته عزاداری دهه اول محرم.

تقریبا هر سه مورد خاطرات شیرینی را برای من تداعی می کنه اما انصافا مورد سوم برای من از همون بچگی اهمیت خاصی داشت۰۰۰

***

دوران ابتدایی که بودیم دهه آخر ذی الحجه صدای مراسم روضه ها به  گوش می رسید وشمیم دل انگیزگلهای اندرونی باغچه های اطراف، فضا را عطر انگیز می کرد وما منتظر می ماندیم برای شنیدن صدای طبل ودهل ...

اونوقت کم کم چهره شهر عوض می شد وهر کوچه ای میشد یک خیمه یا گذر تعزیه .این رسم ورسوم ها در زمان ما شکل نگرفته بود بلکه از سالها قبل در نهاد مردم این شهر ریشه دوانیده وما وارثان این میراث عظیم بودیم.

 

اصلا این مردم هر جایی که احساس کنند کسی می خواد تیشه به ریشه دین ومذهبشون بزنه ، سکوت را جایز نمی دونند و به هر شکلی که شده در مقابلش قد علم می کنند .اینها از تبار ونسلی هستند که عزت حسینی و حماسه حسینی را به خوبی در ک کردند و ایستادگی هاشون در مقابل متجاوزان و عناد پیشگان نیز مثال زدنی است.

اجداد ما در سالهای خفقان حکومت پهلوی پدر نیز با وجود ممانعت ها از اعتقادات خودشون دست نکشیدند و برای اقامه عزا با حکومت وقت درگیر شدند.

مرحوم آیت الله بهلول نیز که پس از واقعه گوهر شاد ودر زمانی که عمال رژیم دربدر به دنبالش بودند تا سر به نیستش کنند سده را به عنوان بهترین مأمن جهت مخفی شدن انتخاب می کنه و در مجالس روضه ای که در پستوی خانه های اهالی این شهر برگزار می شده نقش واعظ را برعهده داشته..

****

و شور وعلاقه  مرحوم دکتر سیادت  را دراینخصوص هرگز از یاد نخواهم برد که چطور با اون چهره صمیمی اش  وبا کهولت سن فقط به عشق امام حسین (ع)از اون ور دنیا می اومد سده تا از عزادارن در منزل پدری استقبال کنه ...

اینها همه از نجیب زادگی ،صداقت وپاکی دل مردم  این دیار حکایت می کنه..

***

والبته تمامی خاطرات کودکی ونقل قولهایی که شنیدم یک طرف و محرم دهه هفتاد هم یک طرف .محرم اون سالها که باماه  خرداد تقارن زمانی داشت یعنی همون ماه امتحانات  (۱۳۷۳-۱۳۷۶)به خاطر برخی از مسایل بازار شایعات داغ داغ بود وما هم تشنه هیجان و حادثه .وصد البته وقایع ۷خرداد ۱۳۷۵ هجری شمسی ...

 

 

 

 

اوج تا ثریا

روزهای چهارشنبه  برنامه قابل تحسین و ارزنده ثریاکه در همه زمینه ها اعم از فناوری فضایی ،نارسایی های نظام آموزشی و مشکلات صنایع و... به صورت علمی بحث وتبادل نظر می کنه و در ساعت ۲۳۰۰روی آنتن می ره  .

جالب این که یکی از دست اندرکان و به نوعی همه کاره این برنامه که در تهیه وتدوین  این برنامه قدم برداشته ،محسن حاج کرمی خوزانی  از بچه های ولایتی این شهره .

 بالاخره مابعد از دریافت چندین پیامک از سیستم اطلاع رسانی برنامه ثریا  وقتی پیدا  کردیم و تلویزیون را روشن کرده و ثریا را هم دیدیم.واقعا تلاش پر شور  این جوان و همکارانش جای قدردانی را داره .جای شکرش باقیه که رسانه ملی به این جوونا  هم بهایی داده و به این بچه ها فرصت داده که هنر و خلاقیتشون را به همگان نشون بدهند.

ماهم به آقای حاج کرمی و دوستانشون میگیم :

 بچه ها خسته نباشید .دست مریزاد .

 

 

 

 

17 سال قبل

چند روز پیش منزل یکی از اقوام مراسم ترحیمی بر پا بود.پس ازپایان مراسم موقعی که وسایل را جمع می کردیم .چشمم افتادبه عکسی که سال سوم ابتدایی در مدرسه امام مهدی (عج)به صورت دسته جمعی از ما گرفته بودند.یک نگاهی به عکس انداختم و گذشته های فراموش نشدنی باز هم برای من تداعی شد.