نه دژ بود ونه قلعه ای بر زمین
شبیخون زند دشمن از روی کین
همه در غم از رنج این ناکسان
شده حال مردم بسان خزان
ز دژخیم هر آشیان سوخته
بزرگان شهر چهره افروخته
چو خوزان چنین حال مردم بدید
به نیکی سخن های آنان شنید
بگفتا که اکنون نشاید زغم
به زانو بغل کرده سر ،از ستم
در این انجمن فکر چاره کنید
مباد ذلت خود نظاره کنید
من اکنون به آن شاه ایران زمین
نکو فرخ و فخر این سرزمین
نویسم که سامان دهد حالتان
رهاسازد از اهرمن بالتان
زخوزان یکی نامه سوی کیان
به آن شاه فرمانروای جهان
فرستاده شد با دو پیک دلیر
به تندر چو بادی و مانند شیر
چو بگشود شاه نامه مهروموم
بگشت دور از او زود افکار شوم
به خوزان نوشت نامه ای با درود
بپرسید از خرش زنده رود
"کهندژ زمین تا لب زنده رود
ازآن به سپه بود وآوای رود
به زیر دژ اندر یکی راه هست
کز آن را ه را کس نه آگاه هست "
چو خوزان بخواند نامه ی پادشاه
بیاراست اندک زمانی سپاه
بر دشمنان حمله جانانه کرد
همه عرصه را تنگ بر لانه کرد
به مانندزنبور پژمرده آن یاغیان
شدند خوار وبی خانه در هرزمان
دژی را بنا کرد نیکو سرشت
به دیواره شهر این را نوشت:
کهندژ به این خطه ماربین
نباشد نظیرش در این سرزمین
براین دژ چو افسانه ها ساختند
فریدون و کاووس برتاختند
همه کاخها جز تلی خاک نیست
ستمکار تر پیش ضحاک کیست؟
اگرجاودان است نیکی به دهر
نشاید بنوشانی جامی ززهر
*****