|
|
|
|
|
روزهای اول آموزشی بود که با میثم آشنا شدیم.خوش صدا بود وخوش مشرب .
مجلس اول در آسایشگاه برگزار شد.یه مارندرانی آدم فروش همون شب میثم را فروخت. میثم فردای اون روز به جرم بی گناهی به یه گروهان دیگه فرستاده شد. از اون لحظه بود که فهمیدم چرا برای این جماعت ذلیل این همه جک می سازند. چه کنیم که این ها هم از مردم غیور وبا عزت ایرانند! از اون به بعد پاتوق ما شد الاچیقی که پایین اون یه رودخونه عبور می کرد. یه شب میثم به در خواست حسین ترانه ای آشنا را خوند ومن هم دیدم که چقدراین ترانه به حال واحوال من می خوره. بعد از اون شب دیگه هیچ وقت آلاچیق رنگ ما و اون جماعت را به خودش ندید. ازآن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:54 توسط خوزانی
|
|
||