بهاریه
در دل دشت نشست بلبل خوش آوار خواند با شوق وسرور غزلی از پرواز
که پرستو آید سوی دشت خرم وشاد چشمه باید جوشد ززمین از آغاز
ای درخت بهر بهار نولباسی تن کن توعیان کن بر ما آن همه قصه وراز
باد بر روی زمین فرشی از سبزه نهاد بوی خوش پخش شد از جانب سوسن ناز
کلبه ی عشق گرفت رونق تازه زگل تو هم ای بلبل مست سوی گل لانه بساز
لادر از آب حیات شده لبریز صفا نوشند ار آب کنون بره وگرگ وگراز
ایستاده اند به عزم که روند در پی رزم لشکر لاله به نظم با هزارارن سرباز
می گساران چه شده همه در خواب شدند ساقیا جام تهی است ای شه بنده نواز
شکر نعمت؛ خوزان همه بر پا دارد گاه با شعر وغزل ،گاه در حال نماز