تابستان سال 1369 ،به هرکوچه ای که پا می گذاشتی طاق نصرتی به پا بود و بحث آزادی اسرا شده بود نقل هر مجلس.

ما هم که تقریبا خیلی بچه بودیم ونمی دونستیم قضیه چیه و اسیر کیه، اما همین قدر درک می کردیم که این ماجرا ها تهش به غصه وغم ختم نمیشه...

یادمه که در همون ایام یه سری هم به خونه یکی از اقوام که پسرش ظاهرا در اسارت بسر می برد زدیم.

بیچاره مادره منتظر اومدن یوسف پسرش بود .

برای همین هم سفارش کرده بود تا در خونه شون یه طاق نصرتی بسته و کلی هم کاغذهای رنگی تزیینی خریداری کنند .

بی جهت هم نبود چون که  بعد از عملیات خیبر در اون مصاحبه هایی که با اسرای ایرانی توسط رادیو بغداد صورت می گرفت ،یوسف نیز خبر اسارت خودش را اعلام کرده بود و خیلی ها هم این پیغام را شنیده بودند و از گوشه وکنار به این خانواده مراجعه می کردند و بشارت زنده بودن یوسف را می دادند

حالا یوسف 15 ساله تقریبا 21 ساله شده وکاسه صبر 7ساله مادر هم لبریز لبریز...

چشمان مادر  یوسف نیز همچنان منتظر اما خبری نشد که نشد ...

هیچ کس نیومد.

دیگه بعد از این برای باقی موندن طاق نصرت هم دلیلی وجود نداشت.

باید جمعش می کردند ...

نمی دونم این مادره با چه حسرتی جمع کردن طاق نصرت را نظاره کرد،اما چاره ای هم به جز این نبود

 

گذشت وگذشت تا اینکه بهمن ماه سال 1375 رسید ... یوسف 28 ساله شده قرار بود برگرده

اینبار خبر موثق موثق بود.

اطمینان در چشمهای مادر یوسف هم موج می زد

 حالا نه تنها مادر یوسف بلکه همه فامیل می دونستند که دوران انتظار به پایان رسیده

شاید بوی پیراهن یوسف ...

وشاید پیراهن یوسف و یا شاید خود یوسف مادر را با خبر کرده بود

برای همین هم هیچ شکی نکردندو پایین  قاب عکسش نوشتند:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور